به جان خودم قسم که مثل همه عتیقه جات، شهر خشتی جهانی و ارزشمند است همه چیز قدیمش خوش تر و اصلا مزه دیگری دارد حتی کتاب های درسی، یادتان هست؟ شعری از خدابیامرز ایرج میرزا چاپ شده بود فکر نکنم یادتان باشد شعر این بود:
داشت عباس قلی خان پسری/ پسر بی ادب و بی هنری
اسم او بود علی مردان خان/ کلفت خانه ز دستش به امان
هرچه می گفت له له لج می کرد/ دهنش را به ننه کج می کرد
هر چه می دادند می گفت کم است/ مادرش مات که این چه شکم است
هر کجا لانه گنجشکی بود/ بچه گنجشک درآوردی زود
پشت کالسکه مردم می جست/ دل کالسکه نشین را می خست
هر سحرگه دم در بر لب جو/ بود چون کرم به گل رفته فرو
بس که بود آن پسره خیره و بد/ همه از او بدشان می آمد
نه پدر راضی بود از او نه مادر/ نه معلم نه له له نه نوکر
ای پسر جان پند این قصه بخوان/ تو نشو مثل علی مردان خان
ناگهان زبان دراززاده البته ته تغاری که لوس والده شان هم هست گفت: پدر جانم! فهمیدید بست نشینی زنبیل بدستان قرمز! در (شابدالعظیم!!) را رفقای 1 شون به هم زدند؟!! من که از هرچی خروس بی محل است بیزارم و از هرچه پسر علیمردان خانی است اعلام برائت می کنم. گفتم بچه جان! داشتم با 1 از پسر لوس و ننر عباسقلی خان!! پندت می دادم دوباره آسمان را به ریسمان و گودرز را به شقایق ربط دادی؟ کجای این عزیز کرده های نظر شده و کمربسته به پسر عباسقلی خان شباهت دارد؟ گفت پس منظورتان کی بود!؟ گفتم بچه هایی مثل تو و...!!
زبان دراز
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان